Wednesday, October 30, 2002

هر كسي رخساره اي دارد همه رخساره خوب را طالبند چه بها يي گزا� براي رخساره خوب بايد پرداخت و چه انسانهايي كه در دوران حيات �قط م�تون رخسار خويشند به دنبال رخسار ه اي همانند رخساره خود ميگردند شهر به شهر ديار به ديار.... گاه زندگيشان پايان مي گيرد اما صورت معبود را نيا�ته اند شايد رخساره هايي را مي جو يند كه در حوادث ادوار نا پديد شده اند ولي آيا در اين اندك زمان موجود اين ثلاش را �رجامي است؟ رهروان اين راه را عصايي آهنين وپايي استوار توام با بصيرت نياز است .آنها نيازمند هرروز رخساري نوعند با روحي ديگر كا در طومار زمان به جستجويش بر خاسته اند

Monday, May 27, 2002

آوا
كدام صدا مرا به خود مي خواند آوايي وهم انگيز مرا به شنيدن وا مي دارد اما هر چه گوش مي كنم م�هوم اين صدا را در نمي يابم . اين ندا هميشه در من است و مرا به لحظات زندگي پيوند مي دهد .كدام دست، دست مرا مي گيرد و كدام نوا براي من زمزمه مي شود دير گاهي است خاموشم اما جز زمزمه هاي مبهم هيچ احساس نمي كنم گويا دستي نيست تا در دستهايم ب�شارم و گويا دلي نيست تا برايش شرح هجران بازگو يم .دوران و زمانه ديگري آمده است ما در جمع تنها هستيم و اين تنهايي با تنهاي ديگر تقسيم نمي شود .روزگار ما را به جذبه هاي شوق انگيزش نمي خواندگويا �قط دو مردمك نگران .دو ديده، پر از شوق, تمنا,ا�سوس ديگر حتي به اين شوق و خواست هم جوابي نمي تواني بگويي . كي زمان اين كوچ به پايان خواهد رسيد؟اين كوچ را در ياب و با اين كوچ حركت كن كه �ردا خيلي دير است. به اين مهرباني پاسخ گوي كه هرگز دوباره نخواهد آمد.اي مهرباني اي نگاه مضطرب اي كوچ جاودانه بر تو درود.....................................
اميد
هرگز به آش�ته حالي اين قرن پر مدعا �كر كرده اي؟نمي توانم بيانديشم تو مت�كر تو اي انسان بزرگ شوريدگي و درماندگي اين قرن را در احساس خود وارسي نكرده باشي اينك برايم بازگوراهها به كدام پايانه منتهي مي گرددو تو پايان را چگونه مي بيني؟ شايد مي انديشي در هر پايان يك آغاز تولد ميابد و تو آن تولد ديگري پس از اول اي شروع دوباره امروز را بسازدر امروزها براي �ردا قصري از عمل اهل بنا كن .اميد �رزند شادمان دوران هاست در او بياويز و با تمام تارو پودت هميشه اميدوار باش

Sunday, May 26, 2002

و آن گاه كه خداوند كاستي هامان را پوشاند
تا زير برگها در مقابل ا�ق سر خم نكنيم
سپاس بايد گ�ت .غبار از گونه هاي خشك و نقره اي مهتاب بايد زدود.
تا �ردا كه خورشيد تابيدن مي گيرد .ما نيز در سايهء آن نور عزل به كمال رسيدن را ياد بگيريم

Thursday, May 23, 2002

تقديم به يك همس�ر:
كاش مي شد جاي غم را در آسمان دل كور كرد
با كمك شاخه ء گلي خوش رنگ و بوي چهر هء احساس دلتنگي را رنگ كرد
يا به يمن آشنايي با نسيم از اتهامها با شقايق حر� زد
كاش مي شد تا ملائك پر ميكشيدم و روح صادقم را بي ريا تقديم مي كردم تا ببيني رد پايي جزتو در
وجودم نيست .كاش بودي تا با چشم روشنت مي ديدي آن لحظه كه حريم نيتم شكست
جزء اشك كسي به ديدارش نيامد
كاش بودي تا چند خطي ديگر از دلتنگيهايم برايت مينوشتم.................

Wednesday, May 22, 2002

راهي تا بهاران
ما اگر سرما و سختي را تحمل مي كنيم مي رسد روزي كه به هر شاخه اي گل مي كنيم
ناله هاي بوم شب مي آيد اما با اميد ما تصور همچنان آواي بلبل مي كنيم
غم اگر اميد را با زندگي بيگانه كرد با صبوري بينشان ايجاد يك پل مي كنيم
راه سختي مانده تا بهاران زين سبب مي رويم آهسته و اين سان تعلل مي كنيم
مي رويم و ترس از اين راه نا هموار نيست بر خداي نازنينان تا توكل مي كنيم.......

Saturday, May 18, 2002

خاطرات
پشت پر چين سبز ياس راه خلوتي مي جستم تا آرام به دنبال مو هبت گمشده ام قدم بردارم .سرم پر از ا�كار مبهم و خاطرات سنگين گذشته بود.گر�تار تاريكي به رنگ تنهايي .جسم و روح را سالها بود كه از هر دستخوشي مصون نگه داشته بودم.كلبه ء تاريك دل را روزنه ء اميدي روشن كرده بود.چه قانع وجودم با تمام وسعتش به اين سوي روشن بود....هواي پاك و بي ريا لانه در سلولهاي تنم كرده گلدان شمعداني روي تاقچه ء اتاقم شاداب تر از باغ وجود تمام عشاق.رنگهاي نقاشي روي ديوار رنگين كمان اين دنياي كوچك بود ولي او تنها بود.....دنيايي كه هوايش پر از عطر خوش اشتياق بود.غربت محض و همه نا آشنا.به دنبال قاصد عشق تمام وجودم را صحرايي كردم تا قاصدكم در اين صحراي بكر آرام لانه كند. كوچه هاي تنگ خاطراتم را با تمام دل تنگيهايش پشت سر گذاشتم يك سبد ياس شوق و شاخه اي از گل غم چيدم آنچه كه سالها انديشه هايم را باراني كرده بود به دست پر راز �راموشي سپردم حال من هستم و آغاز صبحي ديگر.....اين شاخهء بكر مريم مضنون. تنش آمادهء شك�تن بذرهاي صادق هر موهبتي .هر ن�سم آغاز طلوع ديگري را مژده ميدادو هر ذره از وجودم آمدنش را انتظار مي كشيد...چه سخت بود لحظاتي كه منتظر روشن شدن وجودش بودم.چقدر صميمانه زندگي و دوست داشتن را برايم ت�سير كرد.شبي به ديدنم آمد مژده اي داد پس از آن خلوت دلم ماند و س�ر از دنياي خودم آغاز شد .به �صل عشق رسيدم سوال ساده ء ذهنم حالا جواب دارد.لحظات خالي زمانم جان طي شدن دارد.چه زيبا روزنه ، اميدم را وصل كهكشان كرد و سر حد عدم را طي كرد و به اقليم وجودم پاي نهاد.به كدام منظور ؟ حريم و�ا را طي كرد و قدم به دنياي بي ريا ي ما گذاشت. من آن شاخهء شكسته ء بوته ، حسرت بودم كه با مهر عجين شد.باران عشق را از تنت گر�تم و اين حسرت دل را سيراب كردم .تو اي بهانه ء دوباره شك�تنم من گمشده ء اين درياي طو�ان زدهء اميدم چه تحسين بر انگيز بود تلاش بي پايانت براي گذر اين ناملايمات.به خاطر ندارم لحظه اي را حتي به اندازه ء ن�سي تن خسته ات آهي بكشد بارها نگاه مبهمت سكوت يا گوشه نشينيت را به روح احساس كردم تنت گرم و دلت پر اميد .چه سخت است انتظار روز جدايي .. قاصدك دل را پر دادن و محبت را گم كردن....خاطرات را چه با يد كرد وقتي روز جدايي با تمام بي رحمي شتابزده به سوي ما قدم بر مي دارد .....به اميد روزها يي كه تمام خاطرات هميشه سبز بر برگ دلهايمان نقش ببندد
چگونه از تو بخواهم كه مهربان باشي؟
همان كه مي طلبد دل هميشه آن باشي؟
بدون آنكه بدانم پرنده اي مي گردم
اگر تو محو تماشاي آسمان باشي
مرا به دورترين نقطه مي كشد هر دم
خيال اينكه تو آنسوي جهان باشي
هميشه دل نگرانم كه در ره تقدير
تو تك مسا�ر اين راه بي نشان باشي

Monday, May 06, 2002

س�ر:
س�ری از مبداء غروب آ�تاب آغاز بايد کرد
تا ستارهها با پای هر چند خسته پياده ر�ت
ميهمان کهکشانها شد
منتظر گذر شهاب آرزوها بود
همس�ر عبور بايد کرد
شب را طی بايد کرد
همنورد ا�ق های روشن تا بی کرانها سير بايد کرد
بايد در نيمه راه س�ر
گاهی در کنار پروين خيمه ای زد ن�سی کشيد
�اصله ها را طی بايد کرد
با لاخره به سپيده دم خواهيم رسيد
همس�ر س�ر ما پايانش آغازی ديگر است.......صبا